مولوی ابراهیم صفی زاده

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
برچسبی به نام وهابیت

برچسبی به نام وهابیت

رژیم ولایت فقیه ایران ازهمان ابتدا تا به حال نسبت به اهل سنت جنایات بیشماری مرتکب گشته واساسا حق وحقوقی برای سنی مذهبان قائل نبوده و نیست، سردمداران این رژیم بدون هیچگونه دغدغه ای وباکوچکترین بهانه ای علیه اهل سنت اززور واسلحه استفاده می کنند وبا اقدامات بسیارخشونت آمیزوپرقساوت به خصوص دراستانهای بلوچستان، کردستان وخراسان، درپی قلع وقمع اهل سنت برآمده اند، زمامداران این رژیم هرگزبامردم به ویژه با اهل سنت روراست نبوده اند وازآنجائیکه هیچ دلیلی برای سرکوب اهل سنت ودفع مخالفین استبدادندارند به ترفندها واتهامها وبرچسبها وافتراها متوسل می شوند وازآنها به عنوان یک حربه استفاده می کنند که تابه حال به خاطرادامه دادن به لجام گسیختگی خودعلیه اهل سنت ازمارکها وبرچسبهای مختلفی ازقبیل : اشرار، ضدانقلاب، مفسدفی الارض، محارب باخدا، وهابیت وغیره استفاده کرده اند که ازاین میان برچسب " وهابیت" ( که تراشیده شده ی استعمارکهن است) عوام فریبانه تربوده وبسیاری ازمردم به خاطرنا آگاهی فریب تبلیغات سوء رژیم راخورده اند وحتی درمواردی شیخهای دوچهره وبی دیانت حجتیه ( که بنابه اعتقادات انحرافی ومنحط خود، اهل سنت رامسلمان نمی دانند،) توانسته اند باتزویروریا وبابهره گیری ازبرخی خودفروخته های سنی نمای دنیاپرست وبا استفاده ازحربه ی کهنه ی " وهابیت"، برخی ازنا آگاهان سنی راعلیه مسلمانان آگاه وبا فکراهل سنت بسیج کنند وبا فریب ونیرنگ، وهابیت را به عنوان یک مذهب به خورد مردم دهند وحال آنکه وهابیت یک مذهب نیست واگربه صورت اساسی وریشه ای به این موضوع بنگریم متوجه می شویم که درطول تاریخ ازاین نام درصحنه های درگیری برای کوبیدن وبدنام کردن مخالفین به عنوان یک حربه ی عوام فریبانه استفاده شده است وبه منظورفریب توده ها وانمودگردیده است که "وهابیت" یک مذهب وجدای ازمذاهب چهارگانه ی اهل سنت است چنانچه سران ترکهای عثمانی به خاطرانگیزه دادن به سربازان ترک که همگی حنفی ومتعصب بودند برای ازمیان بردن نهضت آل سعود ازنام " وهابیت" استفاده کردند واستعمارانگلیس نیزهنگام مواجه شدن با " تحریک مجاهدین" درشبه قاره ی هند ازاین نام جهت ایجاد اختلاف میان مسلمانان، استفاده نمود ودرحال حاضررژیم ولایت فقیه ازاین برچسب برای سرکوب حق خواهان وحقگویان اهل سنت استفاده می کند

گفتنی است: اهل سنت وجماعت درمسائل فقهی ازیکی ازمذاهب چهارگانه ی حنفی، شافعی، مالکی وحنبلی پیروی می کنند وبرخی هم سلفی وبه عبارتی دیگرغیرمقلدهستند، بنابراین، مذهب پنجمی به نام " وهابیت" وجود ندارد وشیخ محمد بن عبدالوهاب که وهابیت به اونسبت داده شده است، حنبلی مذهب بوده است

دردوران بازجویی دراطلاعات، زورکی می خواستند به من به قبولانند که وهابیت یک مذهب انشعابی ازمذاهب اهل سنت است همانند "بهائیت" که ازشیعه منشعب شده است ولی من منکرآن بودم ودرطول دوران بازجویی روی این موضوع تأکید داشتم که وهابیت یک مذهب نیست، درمورد شیخ محمد بن عبدالوهاب سؤالهای زیادی ازمن کردند وگفتند آیا تواوراسنی میدانی؟ گفتم: بله، اوسنی است وازنظرفقهی حنبلی مذهب بوده است، یکی ازبازجوها گفت : موضعی که توگرفته ای بیانگرآنست که تووهابی هستی واگرمی خواهی که این اتهام را ازخودت دورسازی تنهاراه چاره آنست که مصاحبه دهی، گفتم مصاحبه برای چی؟ گفتند برای اینکه ثابت کنی که تووهابی نیستی واین مصاحبه کمک زیادی به توخواهدکرد ومطمئن باش که ما آن راپخش نخواهیم کرد، گفتم همانطورکه مصاحبه ی دیگران راپخش کردید یقینا مصاحبه ی مراهم پخش خواهیدکرد

باوجودی که جوابم برای مصاحبه نه، بود ولی بازهم ازرونمی رفتند واصراربه مصاحبه داشتند، یکی ازاطلاعاتی ها گفت : اگرتو وهابی نمی باشی پس چراحاضربه مصاحبه دادن نمی شوی و وهابیت رامحکوم نمی کنی؟ گفتم : وهابیت مذهبی نیست و وجودخارجی ندارد که من آن رامحکوم کنم، گفت : تومی گویی حنفی هستی پس اگرما ثابت کردیم که وهابیت یک مذهب است آیا حاضری آن رادرمصاحبه ی ویدیوئی محکوم کنی وازآن اعلان برائت نمائی؟ گفتم اگرشما ثابت کردید، من حاضرم درمورد مذاهب اهل سنت مصاحبه ای داشته باشم

شنبه 8 تیر ماه سال 1387
روزها گذشت

روزها گذشت

روزها گذشت وگذشت ومن به خیال اینکه آزادخواهم شد نمازمسافرانه می خواندم وبرای آزادیم ازقیدوبند اطلاعات رژیم ددمنش ولایت فقیه، امروزوفردا می کردم، بعدازسپری شدن 45 روزبه من اجازه دادند که باخانواده ام تماس تلفنی برقرارسازم ، بازجوبه من گفت : خانواده ات نگرانت هستند آنان را ازسلامتی خودت با خبرسازوبه آنان بگوکه فردا رأس ساعت 9 صبح به ملاقاتت بیایند، ساعت 9 صبح روزبعد که همسرومادروچهارفرزندم وبرادرشهیدم خیرالله (برادرم خیرالله رازمانی که من زندانی بودم،اعدام کردند) به اطلاعات مشهد – کوه سنگی– آمده بودند، ومقداری هم وسایل شخصی برایم آورده بودند که هرگزبدستم نرسید، خانواده ام را ازساعت 9 صبح تا 4 بعد ازظهردراطاقی بازداشت کرده بودند وازساعت 4 به بعد مرابا چشمانی بسته پیش آنان بردند وچند دقیقه ای بدون آنکه اجازه دهند حرفی بزنم ( غیرازاحوال پرسی) درکنارآنان نشاندند وسپس مرابه سلول برگرداندند،ازملاقات باخانواده ام خوشحال نشدم چون مرابگونه ای پیش خانواده بردند که برنگرانی آنان به خصوص والده ام افزود ومتوجه وضع آشفته ی من شدند واین امرآنان راپریشانترازقبل ساخت، شاید هم منظوراطلاعات همین بود که برنگرانی خانواده ام افزوده شود تا ازنظرروحی تحت فشاربیشتری قرارگیرم

به هرحال دریکی ازروزها درحین بازجویی ، ازبازجودرموردآزادیم سئوال کردم وبه اوگفتم که من نمازم راکوتاه ومسافرانه می خوانم اگرازآزادیم به این زودی خبری نیست تانمازم راکامل به خوانم؟ گفت : به خودت بستگی داره، ممکنه ماه ها همین جا به مونی وهم میشه درظرف چند روزآینده آزادبشی، فقط کافیه خودت تصمیم بگیری، خوب فکرکن، همه چیزبه خودت مربوطه !؟ گفتم پس ازاین به بعد نمازم راکامل می خوانم، بازجوباوجودی که منظورم رادرک کرد وازاین جوابم فهمید که آب پاکی روی دستش ریختم اما بازهم ازرونرفت وگفت هنوزراه بازگشت هست، بابرادران صادق باش یقینا ضررنخواهی کرد وبه زودی آزاد خواهی شد وبه آغوش خانواده ات که شدیدا به تونیازدارند ونگران سلامتیت هستند، بازخواهی گشت.

آن روزبازجو، ظاهرسازی خوبی داشت وچهره ی مشفقی به خودگرفته بود ویکسربه من توصیه میگرد وبعد ازاین توصیه های به ظاهرخیرخواهانه وپایان بازجویی خسته کننده، زمانی که مراتحویل نگهبان سلول میداد به نگهبان گفت: هوای ایشون راداشته باش، نگهبان گفت: " ای به چشم اینا آدم خوبین"، دردلم گفتم : خودشما ئید. البته نگهبان های سلول تنها می توانستند غذای چرب وگرمی دراختیارم قراردهند تابرای قربانی آماده گردم که این کاررا نه تنها برای من بلکه برای همه ی قربانیهای دربند انجام میدادند وهرشب قرص خواب آورهم تعارف میکردند ولی من نمی گرفتم واگراحیانا با اصرارآنان مواجه می شدم، می گرفتم وسپس آن رادورمی انداختم وکاردیگرنگهبانها این بود که چندتن ازقربانیها راباچشمانی بسته ردیف می کردند وبه هواخوری می بردند وگاهی دربین راه بازجوها همانند گرگ ها ی گرسنه به جان دربند شده ها می افتادند وآنان رامی ربودند وگاهی هم درمحوطه ای می چرخاندند ومی گفتند سرت راپائین بگیرواگرکسی دیرمی جنبید بادیسکی که دست گیره ای در پشت آن قرارداده بودند وآن رادردست خود می گرفتند محکم به پیشانی قربانی می کوبیدند

تغییررویه ی بازجونسبت به من، بی حساب نبود بلکه بابرنامه صورت گرفته بود ومن متوجه این ترفند جدید آنان بودم ، البته باید یادآورشد که به طورکلی برخورداطلاعات رژیم ولایت فقیه باروحانیت وقشرتحصیل کرده ی اهل سنت جهت بدام انداختن آنان درتورعنکبوتی اطلاعات، حساب شده وبرنامه ریزی شده است وبگونه ای است که احساس درماندگی وبیچارگی کنند وناگزیرباشند برای برون رفت ازآن وضعیت ، ( وضعیتی که ساخته وپرداخته ی خودرژیم است ) بارژیم همکاری نمایند وکسانی هم که ازخود مقاومتی نشان دهند باترفندهای منحصربه فردرژیم ازسرراه برداشته می شوند، ازاین جهت است که عمال بی باوروستمگرنظام به ویژه اطلاعات وقاضی های بی وجدان نا آگاه وبی سواد، باسلطه واسلحه ، همیشه سعی وتلاش داشته ودارند تا اهل سنت به خصوص قشرتحصیل کرده را درمانده وناتوان سازند وواداربه تسلیم نمایند ومن هم ازاین قاعده مستثنی نبودم وهمه ی تلاش هابراین بود تابه نحوی مرادردام عنکبوتی خود بیندازند وسپس خواسته های خودراتحمیل کنند اما به یاری خداوند هرگزموفق به این کارنشدند


یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387
نامه ای که سرازاطلاعات درآورد
--------------------------------

نامه ای که سرازاطلاعات درآورد

عمال بی باورنظام جوروفساد ولایت فقیه هرحرکت وتجمعی رادرمنطقه برضد خود می پنداشتند ومرادرآن دخیل می دانستند وفکرمی کردند در راستای براندازی رژیم است وحال آنکه اینگونه نبود؛ چون درآن زمان من درپی براندازی رژیم نبودم بلکه خواهان اصلاحاتی بودم وسعی داشتم تا ازدست اندازی ومداخلات بی جای اطلاعات وشیخهای رژیم درمراسم مذهبی وامورمراکزدینی اهل سنت جلوگیری به عمل آید واهل سنت درانجام مراسم دینی خود، همچون اهل تشیع آزادی عمل داشته باشند ومن وامثال من بدون دغدغه ی خاطروبدون آنکه واداربه خود سانسوری شویم عقاید خودمان رابیان کنیم وازاعتقادات خود دفاع نماییم واین راحق مسلم خود می دانستیم، اما این کارمن باب طبع سردمداران نظام مستبد ولایت فقیه نبود وآنان دوست داشتند که درمنابرومجالس همیشه ازآنان تمجید وتوصیف به عمل آید وازخلافکاریهاوظلم وجنایات آنان نسبت به اقشارملت به ویژه اهل سنت بحثی به میان نیاید وروحانیون سنی فقط توجیه گراعمال زننده ی عمال رژیم باشند ودردایره ی تنگ ولایت فقیه با اشاره وایمای اطلاعات گام بردارند وسربه زیر برعملکرد خودکامگان مهرتأیید زنند بدون آنکه حق اظهارنظرداشته باشند که این کارازمن ساخته نبود وهرگزنتوانستم خودم راقانع کنم به اینکه به خاطرمنافع شخصی وحفظ موقعیت خود ازجنایتکاران دفاع کنم وبه وصف وتمجید شیخهای بی دیانت وبی محتوا وخودکامه ی رژیم بپردازم، روی این اصل سعی می کردم تاروحانیون وجوانان اهل سنت اعتماد به نفس خودرابازیابند وبه یکدیگراعتماد کنند وانسجام واتحادی درمیانشان به وجود آید ودرپی احقاق حقوق ازدست رفته ی خود برآیند که ازآن جمله یک درخواست ساده ومعمولی بود که به خامنه ای دادم ولی اطلاعاتی ها آن رایک توطئه ویک حرکت ضد رژیم قلمداد کردند!؟

دراواخردوران ریاست جمهوری خامنه ای هنگامی که اوبه تایباد- تربت جام آمد، من به فکرنوشتن نامه ای افتادم وباهمکاری دوستانم آن راتنظیم وخواستارآن شدیم تاروحانیون سنی نیزهمچون روحانیت شیعه دوره ی سربازی رابه عنوان سربازمعلم درآموزش وپرورش ویانهضت سوادآموزی سپری نمایند ودراین زمینه ازآنان استفاده ی لازم به عمل آید، بیشترعلمای شهرستان تایباد آنرا امضا ومهرزدند وجهت تأیید نامه ازسوی مرحوم مولانا مطهری، من به اتفاق چندتن ازدوستانم به خواف رفتم وازقضای اتفاق، نماینده ی خواف نیزدردفترحوزه علمیه احناف بود مولانا موضوع نامه را بانماینده ی خواف درمیان گذاشتند واوآن راتأییدکرد وقول همکاری داد، مولانا مطهری نامه رامهرزدند ومن بادوستانم به تایباد برگشتیم وازآنجابه تربت جام آمدیم وبامشکل توانستیم مرحوم قاضی را راضی به امضانماییم به هرحال نامه به قدرکافی امضا ومهرزده شد ومن برای احتیاط نامه رابه جناب مولاناغلام احمدعلیبایی دادم تا اگرچنانچه من ودوستانم نتوانستیم درجلسه ی خصوصی خامنه ای شرکت کنیم ایشان نامه رابه اودهند

درنشست خصوصی که درمدرسه علمیه مهدیه تربت جام ترتیب داده شده بود برخی ازعلمای شهرستان تایباد نیزدعوت بودند اما نتوانستند شرکت کنند ومن ودوستانم ازکارتهای دعوتی آنان استفاده کردیم ودرجلسه ی خصوصی شرکت نمودیم، خامنه ای درآن جلسه درسخنرانی خود تاتوانست به حکام سعودی تاخت وآنان راموردحمله قرارداد وبه نام وهابیت روحانیون اهل سنت رانیزهدف حملات زهرآگین خود قرارداد وبه نوعی همه راکوبید وجالب اینکه ازخبرنگاران خواست تادشنام هایش به خصوص درمورد حکام عربستان راننویسند تابه اصطلاح به روابط دوکشورلطمه ای واردنشود!؟

درحین صرف شام، من شخصا نامه رابه خامنه ای دادم وچون به شکل توماری درآمده بود ودارای چندین مهروامضا بود ازاین جهت از سایرنامه ها ی داده شده برجسته تربه نظرمی رسید، خامنه ای نامه رابازکرد وآن راخواند وروکردبه مرحوم قاضی وگفت : پیشنهاد خوبیست البته احتیاج به بررسی دارد

دررژیم ولایت فقیه ایران به درخواستها وحقوق حقه ی مردم کوچکترین اهمیتی داده نمی شود به خصوص اگریک نوع همبستگی مردمی ازدرخواستی استشمام شود، آنچه اطلاعات رابه تحرک وموضع گیری علیه من واداشته بود همین موضوع همبستگی علمای منطقه بود؛ چون درآن نامه من توانسته بودم نظراکثرعلمای منطقه راجلب کنم وازآنان دراین مورد امضا بگیرم این امربرای اطلاعات رژیم که همه چیزراتحت کنترل خود داشت غیرقابل هضم بود به همین جهت این نامه سرازاطلاعات درآورد وسؤالهای بنی اسرائیلی زیادی دررابطه با آن ازمن کردند ونخستین سؤالشان این بود که ازکی دستورگرفتی وهدفت ازاین کارچه بود؟! آنان ازاین قبیل سؤالها می خواستند وانمودسازند که این یک درخواست معمولی نیست بلکه یک برنامه ی حساب شده وسازمان یافته شده است واطلاعات ناگزیربه کشف آن است؟! درحقیقت خوداطلاعاتی ها هم می دانستند که یک درخواستی بوده که برسایردرخواستهای انباشته شده درتاریک خانه ی ولایت فقیه افزوده شده است وفراترازآن نیست لیکن زمین وآسمان رابه هم دوختند وآن نامه رابه عنوان یک توطئه قلمداد کردند تابهانه ای برای تحت فشارقراردادن من داشته باشند

یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387
صبح روز بعد

صبح روز بعد

صبح روز بعد، مرا مجددا برای بازجویی بردند و سؤال ها بیشتر در مورد تأسیس شورای هماهنگی بود و از نامه ای که به خامنه ای دادم نیز سؤال کردند ( در مورد این نامه بعدا توضیح خواهم داد) در مورد شورای هماهنگی سؤال ها از این قرار بود : هدفت از تأسیس شورا چه بود؟ از چه کسی دستور می گرفتی؟ چرا نام آن را شورای هماهنگی گذاشتی وو..؟

ج : من شوری را تأسیس نکردم بلکه همه ی علمای اهل سنت خراسان در تأسیس شوری دست داشته اند و اولین تجمع علمای خراسان در حوزه علمیه احناف خواف زیر نظر مولانا مطهری صورت گرفت و در آن جلسه مولوی کریمدادی نیز حضور داشت و این تصمیم همه ی علمای اهل سنت خراسان بوده که شورایی را جهت پیشرفت امور حوزه های دینی خویش تأسیس نمایند.

س : ما اطلاع دقیق داریم که طرح شوری را تو داده ای و هدفت از تأسیس شوری این بوده که می خواسته ای با دفتر امور اهل سنت که سرپرستی حوزه های اهل سنت را بر عهده دارد، به مقابله و مخالفت برخیزی.

ج : اینکه طرح شوری را من داده ام درست است چون باید کسی یک طرحی ارائه میداد اما برنامه های آن محفی نبوده و در راستای مخالفت با روندکاری دفتر امور اهل سنت هم نبوده بلکه چند جلسه ای که برقرار شده به صورت علنی برقرار گردیده و هدف از آن پیشرفت در امور تعلیمی و تربیتی طلبه ها بوده و هیچ ربطی به برنامه های کاری دفتر امور اهل سنت نداشته است، شورای هماهنگی از نام آن پیداست که در برگیرنده ی مدارس دینی اهل سنت و هماهنگ کننده ی برنامه های درسی و تعلیمی آنهاست.

س : آیا این نام از "وفاق المدارس" پاکستان گرفته شده است؟

ج : نام شورای هماهنگی در جمع علمای اهل سنت خراسان به تصویب رسید و این نام متناسب با برنامه های کاری آن انتخاب گردیده بود و هیچ ربطی به "وفاق المدارس" پاکستان ندارد.

س : اگر تو منظوری نداشتی پس چرا در اولین گردهم آیی علماء در خواف این همه اصرار داشتی که مدارس غیر رسمی هم در شوری باشند در حالی که علمای دیگر مخالف این کار بودند؟

ج : شما که داعیه ی وحدت دارید پس چه اشکالی دارد که همه ی مدارس تحت یک برنامه ی مشخصی درآیند و هدف از شوری هم این بود که همه ی مدارس اعم از رسمی و غیر رسمی را در برگیرد تا هماهنگی میان همه ی مدارس به وجود آید و مدیران مدارس در این زمینه به توافق رسیدند و آن را تصویب کردند، در ثانی، همه ی علماء مخالف این کار نبودند بلکه برخی از جمله آقای شراف الدین جامی مخالف بودند که ایشان هم در نهایت قبول کردند که شوری در برگیرنده ی همه ی مدارس باشد .

س : این کار را دفتر امور اهل سنت هم می توانست انجام دهد، چرا تو اصرار به این کار داشتی؟

ج : تنها من اصراربه وحدت مدارس نداشتم بلکه بیشترعلمای منطقه خواهان وحدت مدارس بودند ومسئولین دفترهیچ کاری دراین زمینه نکرده بودند واگروحدت حوزه ها جزوبرنامه ی کاری آنان درآینده بوده است پس ماکارآنان راجلوانداختیم ونباید ازاین کارناراحت می شدند وشوری رامنحل می کردند

س : دفتر امور اهل سنت شوری را منحل نکرده بلکه خود علمای اهل سنت خراسان آن را منحل کردند

ج : مسئولین دفتر تحت هیچ شرایطی حاضر به همکاری با شوری نگردیدند و در حقیقت مدیران حوزه ها را وادار کردند تا از شوری کناره گیری کنند و قبل از اینکه من دستگیر شوم، به خاطر فشار دفتر امور اهل سنت، شوری عملا منحل گردید.

س : تو ورفقایت قبل ازآن هم شورایی داشتید پس چرا اقدام به تأسیس شورای دیگری کردی و منظورت از آن شوری چه بود؟

ج : آن شوری، شورای منطقه ای بود و تنها چهار مدرسه را در برمی گرفت ولی این شوری فراگیر و همه ی حوزه ها و مدارس علوم دینی اهل سنت خراسان را در برمی گرفت و همان طور که قبلا هم گفتم من شوری را تأسیس نکردم بلکه این خواست همه ی علمای منطقه بود و ما منظور بدی از این کار نداشتیم و هدف ما این بود که برنامه های درسی مدارس، منظم و یکی شود.

س : اسامی مدارس را بنویس

اسامی مدارسی که به خاطر داشتم آنها را نوشتم. لازم به یادآوریست : اطلاعات رژیم از همه ی مدارس علوم دینی اهل سنت و تعداد طلبه ها و مدرسین آنها اطلاع داشت چون عموما در بسیاری از مدارس جاسوس داشتند پس نیازی نمی دیدم که از ذکر نام مدارس خود داری ورزم.

س : شوری از کجا تأمین میشد؟

ج : شوری از هیچ جا تأمین نمی شد، اعضای شوری مسئولین و یا استادهای مدارس بودند و به جایی وابسته نبودند.

س : چرا روحانیون اهل سنت بعد از اینکه فارغ التحصیل می شوند فورا اقدام به تأسیس مدرسه و مسجد می نمایند و اصولا چرا مساجد و مدارس اهل سنت بعد از انقلاب گسترش یافته است، حتما از منابعی تأمین می شوند که اقدام به این کار می کنند؟

ج : شما باید این کار را افتخاری برای خود بدانید که در دوران حکومت شما مردم اقدام به ساخت مساجد و مدارس دینی می نمایند و به آن رو آورده اند، نه اینکه از مدارس و مساجد وحشت داشته باشید، در ثانی، مساجدی که قبل از انقلاب ساخته شده بودند گنجایش جمعیت فعلی را ندارند و مطمئن باشید که اهل سنت از هیچ منبع خارجی تأمین نمی شوند و ساخت مدارس و مساجد از پول مردمان سنی همان محل، صورت می گیرد و علاوه از آن، تأسیس مدرسه یک نوع سرگرمی و خود مشغولی و خدمت به مردم است و بیشتر روحانیون اهل سنت به همین خاطر اقدام به تأسیس مدرسه می کنند.

س : ممکن است یک نوع منبع درآمدی هم باشد؟

ج : اینکه حوزه منبع درآمدی هست یا نیست این موضوع را می توانید از مولوی کریمدادی و امثال او بپرسید چون من از آن اطلاعی ندارم و هیچ وقت هم از حوزه به عنوان یک منبع درآمد استفاده نکرده ام وچنین دیدی هم نسبت به حوزه ندارم.

 


پنجشنبه 8 فروردین ماه سال 1387
حرف دلت را بزن

حرف دلت را بزن

فرد تازه وارد ظاهرا رفتار بهتری نسبت به رفتار همکارش داشت او سعی می کرد تا نرمش نشان دهد و از من دلجویی نماید، یک ساندویچ به من تعارف کرد و گفت : می دونم صبحانه نخورده ای این ساندویچ را بگیر و بخور و بعد حرف دلت را بزن، از گرفتن ساندویچ خودداری کردم و گفتم: میل به غذا ندارم او اصرار کرد و گفت: دو ساندویچ خریده ام یکی برای خودم و دیگری برای تو، من هم صبحانه نخورده ام  و می دونم تو هم گرسنه ای پس تعارف نکن، بگیر، هر چه تعارف کرد از او چیزی نگرفتم و گفتم: گرسنه نیستم، گفت: می دونم که ناراحتی، چه میشه کرد، رفیق ما آدم خشن یه و یک کمی با خشونت با تو رفتار کرده نباید اینجوری رفتار می کرد، اصلا جای تو اینجا نیست البته تقصیرخودت هم هست، به هر حال من آماده ام تا حرف های تو را بشنوم، "هر چه می خواهد دل تنگت بگو"، گفتم: حرفی برای گفتن ندارم، گفت: چرا، خیلی حرف داری که برای ما بگویی مثلا از مهمان بازی هایت که هر چند وقت یکبار راه می انداختی، از نشست با دوستانت، از مدرسه، از نامه ای که به آیت الله خامنه ای دادی، از شورای به اصطلاح هماهنگی که راه انداختی و از اینکه چطور شد که از اینجا سر درآوردی، البته هنوز هم فرصت داری و کاری نشده ولی این دیگه به خودت بستگی داره.

به طور فشرده از اول تا آخر داستان دستگیریم را تعریف کردم و از اینکه با من با خشونت رفتار کرده اند گلایه کردم و گفتم نیازی به خشونت نبود چون برنامه های کاری من در حوزه شفاف و روشن بوده و چیزی برای پنهان کاری نداشته ام، بعد از اینکه حرف هایم تمام شد باز جو قلم و کاغذ بدستم داد و گفت: بدون آنکه سرت را بالا گیری و به اطراف نگاه کنی همه ی آنچه را گفتی بنویس.

گفتنی است در دو سال دوران سربازی که به عنوان ستواندوم وظیفه در منطقه ی جنگی پیرانشهر( از 15/1/1365 تا مردادماه 1366) در ستاد فرماندهی لشکر64  در رکن 2 مأمور به خدمت بودم مأموریتم در این دوران بازجویی از اسرا و پناهنده های عراقی بود و از آن دوران تجربه ی زیادی کسب کردم و تا حدودی به شیوه های بازجویی آشنایی داشتم که خود کمک بزرگی برایم در زمان اسارتم در اطلاعات بود و به همین خاطر نهایت تلاشم را به کار می گرفتم تا از نوشته هایم بهره برداری سوء نکنند و تنها به سؤال مطرح شده به صورت فشرده و مختصرجواب می دادم زیرا متوجه بودم که از جواب ها سؤال خلق می کنند، دوم اینکه سعی می کردم نوشته ام را در آخرخط کاغذ به پایان رسانم و اگر احیانا در نیمه ی خط به پایان می رسید بعد از امضا یک خطی تا آخرمی کشیدم و سپس به سؤال بعد جواب می دادم چون بعد از هر نوشته یی از من امضا می گرفتند از این می ترسیدم که چیزی به آن اضافه نکنند، بازجو متوجه شد و اعتراض کرد و گفت: چرا این کار را می کنی؟ گفتم: منظوری ندارم، گفت: چرا، تو فکر می کنی ما چیزی به نوشته هایت خواهیم افزود ولی ما نیازی به این کار نداریم ودو مرتبه هم حق نداری این کار را بکنی. حدود ساعت دوازده و نیم ظهر مرحله ی اول بازجویی به پایان رسید و در حالیکه کاملا خسته شده بودم مرا به اطاق برگرداندند.

 


پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386
آغاز بازجویی
آغاز بازجویی

حدود ساعت هشت و نیم صبح زنگ تلفن راه رو به صدا درآمد و متعاقب آن در اطاق باز شد و یکی از نگهبان ها مرا فرا خواند و چشمانم را بست و بدنبال خود برد و در بیرون از راه رو مرا تحویل یکی از بازجوها داد، او آستین پیراهنم را گرفت و باحالت نیمه خشونت مرا با خودش برد و سپس رو به دیوار سر پانگاه داشت - گفتنی است: عموما بازجوها خودشان را مقدس و پاک می دانستند و متهمین به ویژه سنی ها را نجس تصور می کردند بدین خاطر دست متهمین را نمی گرفتند بلکه روزنامه ی تاب خورده ای بدست آنان می دادند و طرف دیگر آن را می گرفتند و بدنبال خود می بردند و یا گوشه ای از پیراهن فرد متهم را می گرفتند و او را به دنبال خود کش می کردند-، حدود 15دقیقه بعد یکی مرا با خودش به سلول زیر زمینی برد و روی صندلی نشاند، از سلولهای مجاور صدای خشن شکنجه گران و ناله و زاری و گریه ی شکنجه دیدگان بگوش می رسید، فریاد زنی هم بگوش می رسید که گریه و التماس می کرد، احتمال دادم که نوار باشد و به خاطر مرعوب ساختن من این کار را می کنند ولی از دست دژخیمان رژیم هر کاری ساخته بود و گریه و التماس انسان های در بند یک نوع تفریح برای آنان شمرده می شد و از آن لذت می بردند، به هر حال جلادان اطلاعات تلاش فراوان به خرج می دادند تا به هر ترتیبی شده مرا مرعوب سازند، فقط لطف خدا بود که در عالم بی کسی به من کمک می کرد و از من محافظت می نمود؛ چون وقتی انسان هدف مقدسی برای خود انتخاب کند و به تعهد خویش پایبند باشد بسیاری از نیش ها به نوش تبدیل می گردد و تحمل آن آسان می شود.

روند بازجویی و سؤال و جواب در ابتدا عادی بود و بعد یک مرتبه خشونت شروع شد و فحش باران شدم، از طرز رفتار آنان متوجه شدم که بازجوها دو نفرند، البته یکی وراجی می کرد و دومی ساکت بود، اوپایش را در وسط پاهایم قرار داد و با خشونت پرسید می دانی اینجا کجاست؟ گفتم: بله، می دانم اینجا اطلاعات است، گفت: نه، نمی دونی و گرنه اینقدر مغرور نمی بودی، اینجا تایباد نیست که مغرور باشی، گفتم: من هیچ وقت مغرور نبوده ام، گفت: چرا، تو خیلی غرور داشتی، تو وهابی و جاسوس هستی، گفتم: نه وهابیم و نه هم جاسوس، با مشت محکم به گردنم کوبید و گفت: دروغ نگو، ما می دانیم که تو جاسوسی و سر دسته ی وهابی ها در منطقه هستی، ما همه چیز را درباره ی تو می دانیم، گفتم : اگر می دانستید می فهمیدید که من نه وهابیم و نه هم عامل کسی.

شکنجه گر اطلاعات با اصرار زیاد از من می خواست اعتراف کنم که جاسوس و وهابی هستم و من هم شدیدا انکار می کردم، دست به ریش و سبیلم انداخت و موهایم را کشید و گفت : وهابی کثیف، پدرت را در می آوریم ، اعدامت می کنیم...، عاقبت از پاسخ دادن به چرندیات آنان خسته شدم، ترجیح دادم حرفی نزنم، هر چه رویم فشار آوردند حرف نزدم، موهایم را چندین بار به شدت کشیدند و تهدیدم کردند و با غرولند گفتند: چی شده  چرا حرف نمی زنی، خفه خون گرفتی، به حرفت می آریم ..، اما لب باز نکردم و هر چه خشونت بیشتری به خرج می دادند به جای ترس، نفرتم از دژخیمان اطلاعات و رژیم خون آشام ولایت فقیه بیشتر می شد، سرانجام دیدند هر چه ناسزا می گویند و تهدید و غرغر می کنند فایده ای ندارد، دست از خشونت و شکنجه ی جسمی برداشتند و با باز و بسته کردن در سلول وانمود ساختند که یکی از شکنجه گرها رفت و دیگری وارد شد، رفتار فرد به ظاهر تازه وارد نسبت به رفتار بازجوی سابق کاملا متفاوت بود و این به جای مشت و لگد زدن سعی می کرد که با زبان خوش و اظهار همدردی به اهداف خودش دست یابد.


جمعه 19 بهمن ماه سال 1386
رفتار زندان بانان و بازجوها با بازداشت شده ها

رفتار زندان بانان و بازجوها با بازداشت شده ها 

زمانی که من را تحت الحفظ و با چشمانی بسته به سلاخ خانه ی اطلاعات رژیم سرا پا جور و فساد ولایت فقیه می بردند، یقین پیدا کردم که از این پس با وضعیت نامطلوب و انسان های کینه توزی روبر و خواهم بود و کسی جز خدا به دادم نخواهد رسید، بنابراین، تصمیم گرفتم که( به یاری خداوند) از خودم ضعفی نشان ندهم که باعث خوشحالی و جری تر شدن دشمن گردد، در اطلاعات، این حقیقت " که  ترس و بزدلی نه تنها باعث سرشکستگی انسان می گردد بلکه باعث بدبختی او نیز می شود"، برایم واضح و روشن شد؛ زیرا برخی از متهمان که بی نهایت می ترسیدند بیش از دیگران مورد شکنجه و آزار قرار می گرفتند این افراد هر بار که زنگ تلفن داخل راه رو به صدا در می آمد ناخودآگاه می لرزیدند، هنگامی که نگهبانها با خشونت در را باز می کردند تا یکی از ما را به شکنجه گاه ببرند همه ی چشمها به طرف در دوخته می شد و برخی از نفس می افتادند و دچار رعشه و لرزه می شدند، نگهبان ها با خشونت چشمهای فرد قربانی را می بستند و با خودشان می بردند و تحویل بازجو می دادند.

رفتار زندان بانان و بازجوها با بازداشت شده ها بسیار زشت، توهین آمیز و خشن بود، بازجوئیها عموما با تهدید و ارعاب و تطمیع صورت می گرفت و توأم با شکنجه ی روحی و جسمی بود، اطلاعاتی های نظام ولایت فقیه در این زمینه مهارت کافی دارند و آموزشهای ویژه ای در شکنجه و آدم کشی دیده اند و تهی از معنویت و اخلاق و خوی اسلامی و صدق و راستی اند، با متهمین به خصوص با اهل سنت رفتار غیر انسانی و ظالمانه ای دارند و هیچ نوع حقوقی برای شخص متهم قایل نیستند؛ چون او را نجس و محارب با حکومت نایب امام زمان میدانند و براین باورند که هر متهمی خاصتا سنی مستحق شکنجه و عذاب است و باید شکنجه شود  

اصولا دستگاه امنیتی رژیم ولایت فقیه، جنایتکارترین وضداخلاقی ترین دستگاه های امنیتی دنیا ست، اینان خودشان را سربازان گمنام امام زمان قلمداد می کنند وبدین خاطرخویشتن رابالاترازقانون وازهرقید وبندی آزاد می پندارند وبه هیچ اصلی ازاصول انسانی واخلاقی خودشان راپای بند نمی دانند، بازجوهای بی مروت وبی احساس درپرونده سازی مهارت عام وتام دارند وهمه ی تلاششان رابه کارمی گیرند تامتهم رامرعوب سازند وسپس بانیرنگ وفریب وتهدید خواسته های شوم خودشان رابراوتحمیل می نمایند واوراواداربه اقراربه جرم ناکرده می کنند، قاضی های مغروروبی سواد دادگاه های انقلاب و ویژه ی روحانیت هم که بی عاطفه تروبی دیانت ترازبازجوها هستند، کوچکترین توجهی به دفاعیات متهم نمی کنند وتنها گفته ونظریه ی بازجورا درمورد متهم قبول می کنند وآن راملاک حکم ناعادلانه ی خودقرارمی دهند، با اهل سنت رفتارخشن تروناعادلانه تری دارند وبانگاه کینه توزانه ودشمنانه به آنان می نگرند وحد اکثرحکم را درمورد متهم سنی به کارمی گیرند

شیوه های بازجویی

شیوه های بازجویی درایران ازخشن ترین وضد اخلاقی ترین شیوه هایی است که توسط وزارت اطلاعات نظام مستبد ولایت فقیه به کارگرفته می شود وباوجود آن، ولایت سالاران وخودکامگان ایران دم ازرأفت ورحمت اسلامی می زنند وحکومت جابرانه ی خویش را حکومت علوی وامام زمانی معرفی می کنند، برخی ازاین شیوه ها شامل موارد ذیل است : شک دادن، ضربات سریع به سروگردن وشکم، شلاق زدن به کف پاها وکمر، قراردادن بازداشتیان درمعرض گرما ونورشدید وهمچنین قراردادن آنان درمعرض سرمای شدید، آویزان کردن ازسروازمچ دستها، بستن وزنه ی سنگین به بیضه ها، کشیدن ناخونها، دادن قرص های خواب آوروسپس قراردادن قربانی تحت بازجویی شدید ومستمروجلوگیری ازخواب وو

 


چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386
جلادان اطلاعات به دادسرا آمدند
 

جلادان اطلاعات به دادسرا آمدند

حدود ساعت سه بعد از ظهر روز سه شنبه 11/7/1368دو نفر از اطلاعات مشهد به داد سرای ویژه آمدند، دو نفر اطلاعاتی مرا سوار بر اتومبیل "بی، ام، و" نموده و به من گفتند : " سرت را به صندلی به چسبان و به اطراف نگاه نکن" ، در دوطرف اتومبیل دو موتور هندا حرکت میکردند، اتومبیل چند دقیقه در کوچه های اطراف چرخید و سپس وارد اطلاعات مرکزی ( در کوه سنگی) گردید، هنگامی که اتومبیل وارد اطلاعات شد از خدا یاری خواستم و با خودم گفتم: " حالا که در این چاه افتاده ای چاره ای جز صبر و شکیبایی و تحمل سختی ها نداری" ، به قول شاعر

سرسبزم زبان سرخ آخر می دهد برباد               چرا؟ چون حرف حق گفتن طناب دار هم دارد

بعد از آنکه مرا از اتومبیل پیاده کردند حدود 15 دقیقه رو به دیوار ایستاده نگه داشتند و سپس مرا به اطاق انگشت نگاری بردند، بعد از عکس گرفتن در حالی که چشمهایم بسته بود از من اثر انگشت گرفتند، در حین انگشت نگاری، حالت کشیده به انگشتهایم می دادم تا مشخص گردد که این اثر انگشت به زور گرفته شده است، کسی که از من اثر انگشت می گرفت با غرور و خشم گفت : چرا این کار را می کنی؟ گفتم : من چه میدانم که اثرانگشت زیر چه نوشته هایی زده می شود، او گفت : ما خائن نیستیم، گفتم : خدا کنه اینطور باشه، گفت: همینطوره، معلوم می شه خیلی غرورداری! گفتم : چون بی گناهم و کاری نکرده ام که از آن ترسی داشته باشم، گفت : دیگه از حالا من به تو توصیه می کنم با برادران اینطور بر خورد نکن که ضرر خواهی کرد و پشیمان خواهی شد ولی اگر صادقانه با آنان کنار آمدی در حقت خیلی ارفاق خواهند کرد، گفتم : خیلی ممنون، گفت : از ما گفتن بود، خودت بعدا خواهی فهمید، هر کس که به اینجا آورده شده من همین توصیه را به او کرده ام و خیلی ها به توصیه هایم عمل نموده اند و بعد از بیرون شدن از اینجا از من تشکر هم کرده اند..، دست بردار نبود و یکسره ورّاجی می کرد. 

در جیب کتم دعای گنج العرش و چند تا دعای قرآنی بود، وقتی که جیبم را خالی کرد، گفتم : دعاها را به من دهید گفت : در داخل اطاق دعا زیاد است اگر به آنها اعتقاد داشته باشی و آنها را نسوزانی! گفتم: تا چه دعایی باشه..، گفت : برای آخرین بار برایت میگم که از غرورت پایین بیا والا هر چه دیدی از خودت دیدی!!؟.

از دست این هیچ کاره ی همه کاره رهایی یافتم و مرا با چشمان بسته به طرف راه رو عمومی بردند، در داخل راه رو از هر طرف فحش باران و تهدید می شدم؛ یکی می گفت: ریشش را به تراشید..، دیگری می گفت : اعدامش کنید..، سومی میگفت: این آدم خوبیه کارش نگیرید..، بعد از عبور از میان پرحرفها، مرا به اطاق عمومی شماره 5 بردند و بلافاصله چشم بند را از روی چشمانم برداشتند و در را به رویم بستند.

اطاق شماره 5

داخل اطاق 17نفر از بلوچ های سنی اطراف صالح آباد بودند که دو نفر از آنان پیرمرد و دو نفر نوجوان و بقیه جوان بودند، این افراد همراه حدود شصت نفر دیگر بعد از کشته شدن حاجی عسکری گرگیچ دستگیر شده بودند، امکانات رفاهی اطاق تنها یک تلویزیون سیاه و سفید بود، به جای قرآن کریم  یک جلد مفاتیح الجنان گذاشته بودند تا زندانیان دعاهای آن را به خوانند، نگهبانان هر شیفت، دارای رفتار و اخلاق ویژه ای بودند؛ بعضیها خشن و از خود راضی و بعضیها بیش از حد مقرراتی و برخی هم خوش برخورد بودند.

تا سه روز من را به هوا خوری نبردند ولی بعدا روز درمیان حدود بیست دقیقه ای هواخوری داشتم، عموما همه ی ما، هم اطاقی ها را با چشمان بسته پشت سر هم قرار می دادند و سپس به طرف محوطه ی هواخوری می بردند، گاهی در مسیر راه، همانند گرگ یکی از ما را می ربودند و گاهی هم از هواخوری برای بازجویی می بردند، تا حدود یک هفته مرا برای بازجویی نبردند و در این مدت من از افراد اطاق که برای بازجویی برده می شدند، سؤالات زیادی در رابطه با نحوه ی بازجویی کردم، ضمنا هم متوجه شدم کسانی که زیاد می ترسیدند آنان را بار بار برای بازجویی می بردند ولی کسانی که ضعف کمتری از خودنشان می دادند، عموما بیش از یکبار برای بازجویی برده نمی شدند.


سه شنبه 4 دی ماه سال 1386
دادسرای ویژه ی روحانیت مشهد

دادسرای ویژه ی روحانیت مشهد

سه شنبه: 11/7/1368

حدود ساعت سه و نیم صبح دو نفر مأمور با لباس شخصی مرا به مشهد انتقال دادند، قبل ازبردن به دادسرای ویژه، مأمورهمراه اشتباها مرابه دادسرای انقلاب برد، داد یارانقلاب بعدازآنکه پاکت لاک ومهرشده رابازکردونامه راخواند به مأمورهمراه من گفت : به دادسرای ویژه بروید وآهسته به من گفت :" خدا بدادت برسد״ 

دادگاه ویژه ی روحانیت : گفتنی است؛ آئین نامه ی دادگاه ویژه را "ری شهری" نوشته ورهبرهم آنراتصویب کرده است، این دادگاه چندین شعبه دارد ازجمله درمشهد، حکمش فرجام ندارد وزیرنظرقوه ی قضائیه کشورنیست بلکه مستقیما زیرنظررهبراداره می شود، این دادگاه به بهانه ی حفظ حرمت روحانیت تأسیس شده ولی درواقع بدترین توهین ها به روحانیت اعم ازشیعه وسنی درهمین بیدادگاه صورت می گیرد، کاردست اندرکاران این بیدادگاه، زندان، تبعید واعدام روحانیون مخالف است ودرحقیقت وسیله یی دردست عمال رژیم برای سرکوب روحانیون مخالف نظام ولایت فقیه است، ولایت سالاران، ولایت خودساخته ی فقیه ومذهب شیعه ی صفوی راوسیله یی برای استبداد حکومت خودقرارداده اند وباهدف جلوگیری ازحرکتهای حق طلبانه ی روحانیون مخالف رژیم، این دادگاه راتأسیس کرده اند

حدودساعت یازده صبح روزسه شنبه، مأمورکمیته مرابه مأمورین دادسرای ویژه تحویل داد، قبل ازورود به راهرو دادسرا، یکی ازمسئولین بازیرچشمی مرابراندازکرد وبدون اینکه حرفی بزند وارد اطاقش شد، سپس مرادرراهرونشاندند، شیخ مؤمنی دادیارویژه که از" شمرذی الجوشن" هم بدتربود باچهره ی درهم کشیده وعبوس ((عبوسا قمطریرا))، به طرف من نگاه کینه توزانه ای کرد وباخودش غرّید وگفت: این ازسلمان رشدی بدتراست ..، بعدازغرغرکردن مؤمنی، مرابه اطاق عرب- دادستان ویژه - بردند، اوآنقدرمغروروخودخواه بود که حتی جواب سلامم راهم نداد، چند برگه کاغذ بدستم داد وگفت : بیوگرافی خودت رابنویس وعلت سوختن قرآن وسایرمقدسات راهم توضیح بده وروحانیون " له" و"علیه" راهم بنویس. باوجودی که متوجه شدم که منظوراو ازروحانیون " له " و"علیه" چیست، یک شیخ شیعه که درکنارعرب نشسته بود برایم گفت : له یعنی کسانی که باشما موافقند وعلیه یعنی کسانی که با شما مخالفند، منظور حاجی آقا این است که همه ی آنان رانام ببرید

بیوگرافی وعلت سوختن اوراق پاره هارانوشتم وتحویل عرب دادم، اما نامی ازمخالفین وموافقین نبردم، اوگفت : چرا اسامی طلابیکه قرآنها را آتش زده اند ننوشته ای؟ گفتم : قرآن سوزی نبوده ، درثانی وقتیکه من همه چیزرابه گردن گرفته ام نیازی نیست که طلاب رامعرفی نمایم، اوپرخاش کرد وگفت : اشتباه می کنی  توراوادارمی کنیم که اسامی رابنویسی..، گفتم : دست شما درد نکنه، خیلی ممنون ازبرخورد شما، مغرورانه گفت : هنوزکجاشه دیدی..، ضمنا روی میزعرب مقداری اوراق نیمه سوخته گذاشته شده بود واو اصرار داشت که توعکس امام وقانون اساسی واقامه ی شیعه راسوخته ای ! من منکرسوختن عکس خمینی وقانون اساسی واقامه ی شیعه شدم ودرمورد سوختن اوراق پاره ها گفتم : ازنظرفقه امام ابوحنیفه - رحمه الله - یکی ازراه های حفظ حرمت تکه پاره های آیات، سوختن ودفن کردن آن، می باشد

   سپس عرب به یکی ازبازپرسها دستورداد تا ازمن بازجویی مقدماتی به عمل آورد، بازپرس، بلافاصله بازجویی را شروع کرد وبیشترسؤالها درزمینه ی آتش زدن اوراق پاره ها بود، بعد ازآن، عرب حکم بازداشت کردنم راصادرکرد ودرنامه ی بازداشتیم نوشت: " نامبرده به علت فعالیت شدید به نفع فرقه ی وهابیت وهتک مقدسات تا اطلاع ثانوی بازداشت میگردد". لازم است یادآورشوم : اوراق نیمه سوخته شاید براثربی توجهی طلاب دفن گردیده بود ولی اقامه ی شیعه وامثال آن به طوریقین دسیسه بازی دشمنان بود


چهارشنبه 7 آذر ماه سال 1386
مزدوران اطلاعات رژیم فورا دست به کارشدند

مزدوران اطلاعات رژیم فورا دست به کارشدند

هنوزچند دقیقه ای ازرفتن سه نفرمزبورنگذشته بود که مولوی کریمدادی وفرزندش، باسراسیمگی وشتاب واردکمیته شدند ومستقیما نزدرئیس کمیته رفتند، دقایقی بعد، مرافراخواندند، به محض ورودبه دفتر، سلام کردم ولی کسی جواب سلامم رانداد، رئیس کمیته قیافه ی بی طرفانه وحق به جانبی به خودگرفت وگفت: آقای صفی زاده! ما چه کارکنیم؟! اون آقایون می گفتند: آتش زدن اوراق پاره ها ازجمله آیات قرآن جایز وروا است ولی این آقایون میگویند به هیچ عنوان جایزنیست ! گفتم : جناب موسوی! این یک مسئله ی فقهی است وفقها این کارراجایزدانسته اند ونظرجناب مولانا هم فکرنمی کنم مخالف نظرفقها باشد

کریمدادی گفت: کسی که قرآن رابه سوزاندکافرومرتداست..، خودم راکنترل کردم وگفتم : جناب مولانا ! خودشما خوب میدانید که کسی قرآن شریف رانه سوخته است واگرچنانچه ضمن آتش زدن اوراق پاره ها، برخی ازآیات قرآن هم درمیان کاغذپاره ها بوده وطلبه ها ندانسته اند وبه آن توجه نکرده اند، این بی توجهی ازروی عمد نبوده وکسی هم مرتدنمی شود، ثانیا اینکه: به خاطرحفظ حرمت کلام خدا، سوختن اوراق پاره شده ای که درآنها برخی ازآیات قرآن نوشته شده باشد، ازنظرفقها خصوصا فقهای احناف جایزاست ودلیل عمده ی جوازاین کار، عمل حضرت عثمان -رضی الله عنه- است که درحضورجمعی ازاصحاب پیامبراکرم صلی الله علیه وسلم ( بعد ازجمع آوری مجددقرآن ونسخه برداری آن ) آیات وسورمتفرقه ای که دراختیاربرخی ازاصحاب قرارداشت، آنهارا ازمیان بردند

کریمدادی گفت: حاشیه ی کتاب نوشته: سوختن درست نیست، باید دفن شود، گفتم : درزیرهمان حاشیه، حاشیه ی دیگری است که گفته با استناد به عمل حضرت عثمان، سوحتن هرنوشته ای جایزاست، کریمدادی گفت: نه، جایزنیه، هیچ کدام ازفقهای اهل سنت این کارراجایزنمی دانند، سپس طومارونامه ی طویل وعریضی ازجیبش درآورد وآن راتحویل رئیس کمیته داد وگفت : این علمایی که این نامه راامضا کرده اند هیچکدام جایزنمی دانند ( آن نامه راجمع زیادی ازآخوندهای افغانی بنابه تحریک اطلاعات رژیم، علیه من امضا کرده بودند) ، درجواب گفتم: مولاناشمس الدین مطهری که رهبراهل سنت خراسان واستاد بیشترعلمای منطقه هستند، سوختن اوراق پاره هارا (که باهدف حفظ حرمت باشد) جایزمی دانند وهمه ی علما هم ایشان راقبول دارند

کریمدادی گفت : نه ، جایزنمدونه، من هم بلافاصله، فتوکپی نامه ی جناب مولانا شمس الدین راتحویل رئیس کمیته دادم، اوباتعجب نگاهی به هردو نامه انداخت وگفت : من چه کارکنم؟! گفتم : جناب! درهرمذهبی اختلافات جزئی وجود دارد چنانچه درفقه شما نیزازاینگونه مسائل زیاد است واین هم یک مسئله ی فقهی است، شاید ازنظرایشان وگروه همراهشان، جایزنباشد ولی ازنظرفقه امام ابوحنیفه -رحمه الله- ، جایزاست، کریمدادی گفت : مولوی شمس الدین متوجه نبوده وگرنه نمی نوشت، گفتم : ایشان متوجه نبوده وتنها شما وامثال شما متوجه اید؟! کریمدادی به رئیس کمیته گفت : برم کتاباره بیارم؟ اوگفت : نه ، نیازی به آنها نیست..، درحقیقت اوازاین مباحثه ی بی حاصل ما ، لذت می بردودردل خود به مامی خندید

کریمدادی چون ازنظرفقهی واستدلالی به بن بست رسید، شروع به مغلطه کردن نمود وگفت: ای رئیس وهابی ها درمنطقه یه ، ای خیلی خطرناکه، خیلی خطرناکه، نماینده ی امام ره مخواست به زنه..!( منظورش، شیخ حسینی بود که درجلسه ی امتحانات درمسجدجامع احناف تایباد، میان من واوگفتگوشد، البته ناگفته نماند که مولوی کریمدادی، همین حرفش راست بود؛ چون واقعا می خواستم شیخ حسینی رابه زنم ولی مرحوم حاجی مولوی صالحی، مانع شدند) ، گفتم : چرامغلطه می کنید، نماینده ی امام کجا بود؟! این مغلطه کردن خودش بیانگراین است که شما اغراض وخصومت شخصی دارید وبامن ازروی عداوت رفتارمی کنید

پسرمولوی کریمدادی گفت: بابا ! برم "شامی" ره بیارم؟ کریمدادی گفت: نه ، شامی ره قبول نداره، قبول نداره..، پسرش روبه من کرد وگفت: تومرتدّی، گفتم: خفه شو، احمق بی شعور، توکه کتاب" شروط الصلاة" راهم یادنداری ودرآن گیری وعبارت آن رامتوجه نمی شوی وبه جای تو، طلبه های افغانی امتحان می دهند تا پدرت بتواندجیره ی ناچیزتورابگیرد، چگونه به خودت جرئت می دهی که برعلیه من فتواصادرکنی؟!، اوساکت شد ودیگرلب برنیاورد، اما پدراوباسراسیمگی، روبه رئیس کمیته کردوگفت : ای خیلی خطرناکه، ای آدم خطرناکیه...، کریمدادی وپسرش به نمایندگی ازدیگران آمده بودند تابه زعم خودشان فاتحه ی مرابه خوانند ومطمئن شوند که آزادنخواهم شد، بدین خاطراوچندین بارکلمه ی " خطرناکه" را تکرارکرد وازاین طریق به رئیس کمیته فهماند که من برای رژیم خطرناکم، تحمل من هم ازورّاجی های او به سرآمد وزمانی که دیدم این ها اهل منطق نیستند ودرواقع کوک کرده شده هستند وسردرآخوردیگران دارند ودستورازجایی دیگرصادرشده وشورای هماهنگی آتش به خرمن همه انداخته است، ازروی صندلی بلندشدم وروکردم به کریمدادی وباتهدیدگفتم : من ازاین آقایون گله مند نیستم، دشمن واقعی اهل سنت وجامعه، خودفروختگانی مثل تووامثال توهستندکه به خاطرچندپاره آهن وسیمان وآهک و.. ، دین وایمان خودرافروخته اید وچنین مسائلی را مطحرح وپیش این وآن گردن کج می کنید، من خطرناک نیستم ، بلکه تووامثال تو برای جامعه ی اهل سنت خطرناکید

ناراحت شدم ودست به صندلی بردم وخواستم آن رابرفرق سرمولوی کریمدادی وپسرش به کوبم ولی یکی ازسربازها فوراخودش رابه درون اطاق انداخت ومراگرفت وازاطاق بیرون برد، پدروپسرکه خودشان رابه میزرئیس کمیته چسبانده بودند، نفس راحتی کشیدند ودرحینی که سربازمرا ازاطاق بیرون می برد، کریمدادی به من گفت : زودباش بروبیرون، گفتم : خفه شو، خواهی دید..، چند دقیقه ای بعد، گرکهای مزدوراطلاعات ازکمیته بیرون شدندوبه راه خودرفتند وبه دستوررئیس کمیته ، مرابازداشت کردند

واقعا حق داشتم که ناراحت ومنفعل شوم؛ چراکه بیگناه بودم وتنهابه سبب فعالیت وهماهنگ ساختن روحانیون ومدارس اهل سنت، این همه مشکلات را اطلاعات رژیم باهمکاری مزدورانش برایم فراهم ساخت، اما ازآنجاییکه هرکارزمامداران نظام ولایت فقیه، بادسیسه وفریب همراه است، جلادان حکومت ولایت فقیه، مستقیماواردعمل نشدند وچندنفربی سوادوبی احساس راجلوانداختند وعلیه من تحریک کردند وبه آنان القانمودند تا با استناد به برداشتهای غلط وبی پایه ی خودشان، طوماری را امضانمایند وآنان هم به خاطرخوشایند اطلاعات، این کارراکردند

لعن ارباب قلم برآن کسی کوباقلم          بهرنفع خویش ازبیدادگرتمجید داشت


پنجشنبه 24 آبان ماه سال 1386
فراخوانی مجدد به کمیته ی تایباد

فراخوانی مجدد به کمیته ی تایباد

ساعت نه صبح روز دوشنبه : 10/7/1368 به کمیته فراخوانده شدم، سپس آقایان: حاجی مولوی صالحی ومولوی سعیدفاضلی -رحمهما الله- وحاجی سیدعلی اکبرحسینی به کمیته آمدند ومستقیما به دفتررئیس کمیته رفتند، بعد ازچنددقیقه ای که آنان بارئیس کمیته صحبت کردند، من رانیزاحضارنمودند، رئیس کمیته به خاطرحفظ ظاهر، بامن محترمانه صحبت کردونسبت به برخورد دفعه ی قبل، صدوهشتاد درجه تغییررویه داده بود، اومسئله ی آتش زدن اوراق پاره هارا ( که درحقیقت بهانه ای بیش نبود) مطرح کرد وگفت : این کارطلبه ها که به دستورجناب مولوی صورت گرفته ، باعث جریحه دارشدن احساسات مردم گردیده وامنیت منطقه را به خطرانداخته است ، بدین خاطرما مجبورشدیم تا ایشان رابازداشت کنیم   حاجی مولوی صالحی گفتند : جناب موسوی ! خودشما می فهمید که این یک مسئله ی فقهی است ودراین باره آرا ونظریات فقها مختلف ومتفاوت است وعمل به یک مسئله ی فقهی ، توهین به سایرفقها ویامذاهب دیگرشمرده نمی شود پس بهترهمین است که این موضوع رابزرگ نسازید ودرهمین جا خاتمه دهید

موسوی گفت : چون ما ایشان را به مدت دوروزبازداشت کرده ایم، مطابق باقانون بایدایشان رابه دادسرای ویژه ی روحانیت مشهد معرفی نماییم، البته می شود کاری کرد، ونامه ای که قبلا برای دادسرای ویژه درمورد ایشان نوشته ایم ، آن راتغییردهیم ونظرمساعد دهیم که یقینا دراین صورت ایشان را آزادخواهندکرد

حاجی مولوی فرمودند : همانگونه که ایشان رابازداشت کرده اید، به همین نحوهم می توانید آزاد سازید وقضیه رامختومه اعلام کنید

مرحوم مولوی سعید فاضلی وحاجی سیدعلی اکبرحسینی گفتند : جناب مولوی همشهری شما هستند پس باید هوای ایشان راداشته باشید(  موسوی ازبیرجندبود)، او گفت : به یک شرط مامی توانیم ایشان را آزادسازیم وپرونده رامختومه اعلام کنیم که ایشان شفاها بگویند: اشتباه کرده ام وکتبا هم آن رابنویسند

درجوابش گفتم : کاری که خلاف شرع وعرف باشد انجام نداده ام پس به هیچ صورتی حاضربه این کارنیستم، موسوی گفت : تنهاراه چاره همین است ودرغیرآن، ما مجبوریم شمارابه مشهد اعزام نماییم! گفتم: چرا این همه اصرارمی کنیدکه بگویم اشتباه کرده ام به خداسوگند اگر، گردن من هم زده شود هرگزنخواهم گفت که اشتباه کرده ام؛ چون کارخلافی انجام نداده ام ومرتکب هیچ جرمی هم نشده ام، موسوی باکنایه وسرتکان دادن، گفت : خداکندکه تا آخرازخودتان پایداری نشان دهید، حاجی مولوی درجوابش گفتند : یک موضوع فقهی رانباید شما این قدرکشدارومسئله ساز، سازید، همین جا تمامش کنید. موسوی زمانی که متوجه شد که من به هیچ عنوان حاضرنیستم بگویم اشتباه کرده ام، مرا ازاتاق بیرون کرد وبعد ازچنددقیقه، جناب حاجی مولوی وهمراهانشان نیزازدفتربیرون شدند، ظاهرابه آنان قول آزادیم راداده بودند؛ چون هرسه نفرهنگام رفتن به من گفتند: چیزی نیست، قرارشد که شمارا آزادنمایند، سپس بامن خداحافظی کردند وازکمیته بیرون شدند

برخی ازمردم که تحت تأثیردسیسه والقا آت دشمن قرارگرفته بودند، امتناع من ازاقراربه اشتباه را بهانه قرارداده وآن رادلیل برغروروتندروی من قلمداد کردند وشایع ساختند که اگرمولوی صفی زاده گردن گلفتی نمی کرد وازغرورخودش پایین می آمد، حتما آزاد می شد!!؟

اینگونه که برخی ازمردم تصورمی کردند، نبود، بلکه حقیقت این بود که باوجود اقراربه اشتباه هم مرا آزادنمی ساختند؛ چون موضوع آتش سوزی بهانه ای بیش نبود واصل موضوع، شورای هماهنگی بود که رژیم رانسبت به من حساس ساخته بود، علاوه ازآن ، رئیس کمیته درحضورآنان می خواست مراخردوذلیل سازد وبازرنگی ازمن اقراربه اشتباه بگیرد واگرمن می گفتم ویا می نوشتم که اشتباه کرده ام، نه تنها ازآزادیم خبری نبود بلکه تا آخرهم باید این کلمه راتکرارمی کردم وجورگناه نکرده رامی کشیدم ( همانگونه که بدون اقراربه اشتباه کشیدم وبیش ازسه سال بدون هیچگونه جرمی درسیاه چالهای رژیم به سربردم) ودرطول دوران بازجویی نیزمجبورمی شدم که بارها بگویم اشتباه کرده ام ومفهومش این بود که مرابه بخشند واین به معنی طلب عفووبخشش ازگناه نکرده وتن دادن به ذلت بود، بنابه همین اصل، حاضرنشدم که بگویم ویا بنویسم اشتباه کرده ام وتا آخرهم به یاری خداوند مقاومت کردم وزیربارظلم نرفتم ودربرابرجلادان خون آشام رژیم مستبدولایت فقیه، هرگزسرفرودنیاوردم   

اظهارعجزپیش ستم پیشگان خطاست          اشک کباب باعث طغیان آتش است


سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386
آزادی موقت باقید ضمانت

 آزادی موقت باقید ضمانت

        سربازان کمیته با  بازداشتی ها ازجمله بامن رفتارخوبی نداشتند ورفتارآنان خشن بود وهنگام نمازعصردررابه رویم بازنکردند وآب هم دراختیارم قرارندادند تا وضوبگیرم، ازاین رفتارآنان اعتراض کردم وزمانی که باقیدضمانت آزاد شدم، رئیس کمیته - موسوی - گفت : امید وارم به شما بد نگذشته باشد! درجوابش گفتم : نه خیلی زیاد، البته شما که دم ازاسلام ورفتاراسلامی بازندانیان می زنید، سربازان شما رفتارشایسته ای نداشتند وحتی حاضرنشدند هنگام نمازعصردررا به رویم بگشایند وآب دراختبارمن وسایرزندانیان سنی قراردهند تاوضوبگیریم اواظهارداشت که من چنین دستوری نداده ام واین خلاف مقررات است وباید آب دراختیارشما قرارمیدادند وبرای اینکه ثابت کند که او چنین دستوری نداده است، ظاهرادستورداد تا نگهبانان راتوبیخ کنند

باوجود یکه برخی ازمردم ازهمان شروع دستگیریم تلاش کردندتابه هرطریق ممکن مرا آزادسازند اما روزجمعه به بهانه ی تعطیلی آزادم نکردند وحدود ساعت یازده ی روزشنبه : 8/7/1368با قیدضمانت آزاد شدم به شرط اینکه ساعت9 صبح روزدوشنبه خودم رابه کمیته معرفی نمایم

چون درظاهرامر، علت دستگیریم آتش زدن اوراق پاره ها بود بدین خاطر درمدت بازداشتیم درکمیته، چند تن ازجوانان به خواف نزد مرحوم جناب مولانا شمس الدین مطهری رفته بودند ودراین باره ازایشان فتوا خواسته بودند وایشان هم فتواداده بودند مبنی براینکه آتش زدن اوراق پاره های قرآنی که باهدف حفظ حرمت آنها صورت گیرد وخاکسترآنها درمحل پاکی دفن گردد ازنظرفقه حنفی جایز واشکالی ندارد ویکی ازراه های حفظ حرمت آن،- با استناد به عمل حضرت عثمان درحضورجمعی ازصحابه رضی الله عنهم - آتش زدن ودفن خاکسترآن است

بعد ازآزادی موقت، طلبه های حوزه ی مظهرالتوحید برایم گفتند : حدودساعت دوازده ی شب (جمعه شب)، نیسان پترول کمیته رادیدند که به محل آتش زدن اوراق پاره ها آمد وچند نفرازآن پیاده شدند وچند دقیقه ای درآن محل ماندند وسپس دونفرنگهبان درآنجا گذاشتند ونیسان باچندسرنشین دیگربه کمیته برگشت، همچنین طلبه هاگفتند: بعدازنمازصبح روزشنبه : 8/7/68 ما خواستیم که به آن محل برویم به بینیم چکارکرده اند ولی دونفرنگهبان جلوی ماراگرفتند ونگذاشتند وما اطراف آن محل راکه قبلا پاک وتمیزبود دیدیم که پرازآلودگی وکثافت است، وحدود چند دقیقه ای بعدازنمازصبح، نیسان پترول کمیته به آن محل آمد وروضه باغی ومولوی کریمدادی ازآن پیاده شدند وخاکسترهارا جابه جاکردند وسپس با اتومبیل کمیته برگشتند

پیش ازظهرروزیکشنبه 9/7/68 به من خبردادند که جمعی ازآخوندهای سرسپرده که عموما افغانی بودند به دستوراطلاعات درمدرسه ی کریمدادی گردهم آمده اند وتحت نظارت او مشغول تهیه ی گزارشی علیه من هستند وباجدیت تمام درتلاشند تا به زعم خویش مقدمات زندانی وحتی اعدامم رافراهم سازند این سرسپردگان بنابه توصیه ی اطلاعات، مرابه کفرو وهابیت متهم کردند وطوماری علیه من امضانمودند که هنگام محاکمه دربیدادگاه ویژه ی روحانیت مشهد، قاضی های بی نهایت جاهل وخونخواررژیم ولایت فقیه، این فتواهای بی موردرا ملاک عمل ظا لمانه وقساوت وسنگدلی خودقراردادند وآنها راعلیه من به کاربردند وعرب - دادستان ویژه - این فتواهای ساختگی را یکی پس ازدیگری می خواند وسلیمی قاضی خونخوار ویژه ی روحانیت، سرتکان میداد وپوزخند می زد

ناراحتی من بیشترازاین بود که چراکسانی که ازاندیشه وعقیده ی من اطلاعی نداشتند، علیه من فتوادادند ومرابه وهابیت و به کفر متهم کردند -لازم به یادآوری است که مسئله ی وهابیت دراصل ساخته وپرداخته ی سیاست بازان است ویک موضوع سیاسی است ودرحقیقت مذهبی به نام وهابیت وجود ندارد- بعدازآزادشدنم اززندان وکیل آباد یکی ازروحانیانی که علیه من فتواداده بود ازمن معذرت خواست وطلب بخشش کرد وحقیقت امررابرایم گفت واظهارداشت : واقعیت این بود که همه ی آن فتواها ومارکها ازطرف اطلاعات طرح ریزی وبه عده ای ازآخوندها که بازیچه ی دستگاه های امنیتی رژیم ولایت فقیه قرارگرفته بودند، تلقین شده بود

کفراگرشد چیره برما ازمسلمانی مرنج       دیده برهم نه که مشتی نامسلمان پیش ماست

     با تلاش برخی ازجوانان قرارشد جلسه ای به حمایت ازمن برگزارشود که این جلسه صورت نگرفت یعنی کسی جرئت نکرد که به صورت علنی به حمایت ازمن برخیزد وحتی مرحوم مولوی سعید فاضلی حاضرنشد نامه ای را که جناب مولانا مطهری -رحمه الله - مهرزده بودند، امضاکند ( ایشان اظهارداشتند : روزدوشنبه من به کمیته خواهم آمد، البته به قول خودعمل کردند وبه کمیته آمدند) وحال آنکه این نامه فقط یک فتوای فقهی بود ویک مسئله ی متداول وفقهی را بازگومی کرد، ولی جناب مولانا صالحی -رحمه الله- ومولانا غلام احمدعلیبائی، آن نامه را تأیید نموند 


سه شنبه 3 مهر ماه سال 1386
بازداشت درکمیته ی تایباد

بازداشت درکمیته ی تایباد

درکمیته ی تایباد دراتاقی مرابازداشت کردند وبعدازچنددقیقه مرابه اتاق رئیس کمیته ی وقت (موسوی ) بردند، خبرچین اطلاعات به اسم مستعار"باقر"نیزدرآنجا حضورداشت، موسوی بادیدن من ، زمین وآسمان رابه هم دوخت وتاتوانست ورّاجی کرد ومسئله ی وهابیت وشورای هماهنگی رامطرح نمود ومراطرّاح وبنیانگزارآن دانست وگفت : سربازان امام زمان هشت سال ازاین مرزوبوم دفاع کرده اند واین همه شهید داده اند تا تو وامثال تودراینجا زندگی کنید ودرامنیت به سربرید ولی شما قدردان این نظام نیستید وبرعلیه آن فعالیت می کنید

درجواب اوگفتم : هرکس درقبال وطنش وظیفه ای دارد ومن هم به وظیفه ام عمل کرده ام ودوسال درجبهه ی جنگ خدمت نموده ام پس نیازی نیست که هشت سال جنگ رابه رخم به کشید، اوگفت : توبا آتش زدن چندورق، خواسته ای خودت رامطرح کنی ونا امنی اجتماعی به وجود بیاوری وبه باورهای تشیع بی احترامی کنی اوهمچنان وراجی می کرد ومجال دفاع به من نمی داد ومرا باسلمان رشدی ورژیم کویت وسعودی هم دست خواند وگفت : تو حتی حاضرنشدی درمراسم تعزیه ی امام پرچمی رابرسردرمسجدت نصب کنی، درجوابش گفتم : درمسجد جامع احناف به نمایندگی ازهمه ی مساجد هم پرچم سیاه نصب گردید وهم درآنجا تعزیه گرفته شد پس نیازی نبود که درهمه ی مساجد پرچم نصب گردد ویا درآنها تعزیه گرفته شود، علاوه ازآن، شما قضایایی رابه من نسبت می دهید که هیچ ربطی به من ندارد واگررژیم کویت وسعودی باشیعیان کشورخودشان باخشونت رفتارمی کنند به من چه مربوط است